غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

368

مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )

برسيد ، اينان با كسانى كه دژها را در دست داشتند به نبرد پرداختند تا دژها را بگيرند و به دست ركن الدين دهند . بر شهر ابلستين فرود آمدند و از مردمش شش هزار مرد را كشتند و زنان و پسران و دختران را اسير كردند . آنگاه به ملطيه آمدند و على بهادر به كاخته گريخت . مردم ملطيه با انواع هدايا نزد بايجو رفتند . اين واقعه در نيمهء ايلول ( : سپتامبر ) سال 1568 اسكندرى بود . بايجو مردم را واداشت تا با ركن الدين بيعت كنند و پس از آنكه اموال بسيارى از مردم گرفت از آنجا برفت . ركن الدين مملوكى به نام فخر الدين اياز را بر ملطيه امارت داد . چون بايجو از حدود روم به قصد عراق خارج شد على بهادر به ملطيه درآمد . مردم دروازه‌ها را بستند و او را از بيم بايجو به شهر راه ندادند . او چند روز شهر را در محاصره گرفت و مردم سخت گرفتار قحط و غلا شدند . چنان كه يك مكوك « 679 » نمك به چهل درهم رسيد و يك مكوك گندم به هفتاد درهم . مردم به ستوه آمدند و راههاى چاره بر آنان بسته شد . عاقبت يك شب گروهى از عوام به تنگ آمده و ديگر مردم يكى از دروازه‌ها را گشودند و على بهادر و ياران تركمانش به زور به شهر درآمدند . جماعتى بر منبرها رفتند و گفتند كه امير ، رعيت را از مسيحى و مسلمانان امان داده است ، هر كس بايد به كار و دكانش باز گردد و به خريد و فروخت مشغول باشد ، روى سخن امير تنها با حكام است . بامدادان فخر الدين اياز مملوك سلطان ركن الدين را بگرفت و به زندان كرد و شهاب الدين عارض را بر چارپايى حقير سوار كرد و در شهر ملطيه بگردانيد . سپس او را به قتل رسانيد و نيز يك سر ريسمانى را به گردن معين الايكد بشاسى بست و سر ديگر را به گردن سگى و او را در بازارها بگردانيد ، سپس گردنش را بزد . و مستوفى رومى كشيش قالويان و پسرش كيريورى و برادرانش باسيل و مانويل را عقوبت كرد و اموالشان بستد و سپس به قتل آورد . آنگاه سه امير از فرزندان امير شهاب الدين ايسوى كرد را بگرفت و بكشت . گرسنگى مردم ملطيه را سخت در فشار نهاد چنان كه مردم سگان و گربه‌ها را خوردند . حتى چرمهاى خشك كفشهاى كهنه را مىپختند و مىخوردند . جماعتى از ياران ما كه در قريه‌اى به نام باعبدون در بلد چوپاس از توابع ملطيه بودند جمعى از زنان را ديدند كه در خانه‌اى گرد آمده بودند ، پيكر مرده‌اى در برابرشان افتاده بود . زنان كارد در دست داشتند و هر بار قدرى از گوشت او مىبريدند و كباب مىكردند و مىخوردند . زن ديگرى پسر